مارسيا: ART دير رسيده است

پیش فرض تصویر

A تارو وارد شد ، اما مرسیا قبلاً زیاد جنگیده بود memoias-postumas-de-bras-cubas

مارسیا قبلاً خیلی متحمل شده بود ، خیلی از گزشها را گرفت ، خیلی گریه کرد و خوشبختانه او را کمی خندیدم. اما در پایان ، او بیش از حد بی دوست بود.

و فقط برای بچه هایی مثل من ، عصبانی است.

به حدی که من ، پدرم ، فقط فهمیدم که یک روز بعد او را دوست داشتم ...

یک روز بعد از رفتن او

ART در Memarian داری برای مارسیا دیر کرد

ART برای خیلی ها دیر آمد
دیر یا نه ، می دانستی!

اگرچه من دیگر ساکن خانه سالمندان نبودم و چون نتوانستم شغلی پیدا کنم ، داوطلب در CRT-A و خانه سالمندان شدم ، از مراقبت از یک فرد با ناراحتی ناتوان ، والدیر ، که به من چیزهای زیادی آموخت ، مراقبت کردم. فروتنی ، زیرا اگرچه من مرد هستم ، آلت تناسلی او باید تمیز شود و چهره مراجعه به یک پرستار را ندارم زیرا "در جوجه ای که گیر نمی آورم".

به این ترتیب، من به مردم کمک کردم و روزانه دو وعده غذا خوردم، یکی در CRT-A و دیگری در خانه پشتیبانیجایی که من از زندگی در آن جهنم خودداری کردم. این ممکن است از بعضی جهات بدبینانه یا حتی ریاکاری به نظر برسد. اما شخصی با ایدز، بدون دارو ، بدون مسکن ، بدون اینکه بتوانید غذا بدهید ، این پروانه مصلحت را همیشه در نظر می گیرید. به خصوص در مناظر تاریک دهه 90!

ART در نیمه دوم دهه 90 قرن بیستم دچار دژنراسیون شد

سپس کوکتل ، ART آمد ، و با آن ، آنچه من آن را "پایان موج اول" نامیدم (درمان سه گانه - به اصطلاح کوکتل - به تازگی کاشته شده بود و هنوز هم بسیاری از افراد در سلامتی ضعیف بودند). پیدا کردن کاری که باید انجام شود کار دشواری نبود.

ARV همچنین برای دیر رسانده است ولدیر

اگرچه من بخشی از مخاطبان هدف نبودم، من یک پشتیبانی از خانه Brenda Lee، مدیر سابق من ، الیزابت.

والدیر ، که چند روز بعد درگذشت 65 به عنوان قربانی چیزی که در گواهی فوت به عنوان سل می تواند ظاهر شود ، ظاهر شد.

به من گفته شد كه سل گسترده است.

یک روز هیجان زده می شوم و این داستان دیگر را می گویم. در اثر فقر درگذشت ولدیر.

من هیجان زده شدم و گفتم لینک درست در کنار است! ART می تواند کمی برای او انجام دهد!

با گذشت زمان ، من مدت ها قبل یاد گرفتم که همه چیز ، حتی با هنر ، همانطور که خدا می خواهد است!

اما این داستان والدیر نیست که من برای گفتن در اینجا ، در این صفحه قرار ندارم.

این داستان من با مارسیا است که ضمن ملاقات با والدیر ، لذت دیدار را پیدا کردم.

"زایمان" والدیر ، قبلاً در فصل درمانی ضد ویروسی

بعد از "تحویل" والدیر برای دریافت مراقبت های بیشمار از او ، که او را در تمام طول روز انجام داد ، من آزاد شدم که به خانه بروم و فقط اواخر بعد از ظهر او را انتخاب کردم.

اینجا جستجو کنید قرار دادن صندلی چرخدار و رفتن به آمبولانس است.

این از خانه پشتیبانی بود ، که به پاپ همه چیز معروف بود (…).

اما او ترجیح داد در بیمارستان بماند ، راهروها را دور بزند ، وارد هر اتاق شود ، با مردم صحبت کند و این شانس را داشته باشد که یک لیوان آب فراموش شده را به فرد تحویل دهیم.

و بعضی اوقات برای امیدوار کردن به روحیه کسی که با امید خودم را نداشتم. با وجود وجود ART در آن زمان ، شرایط عمومی من بهترین نبود.

خانم من خیلی بهتر از خیلی ها ، بی شماری !!!

و همانطور که می بینید ، من در مورد ART بسیار اشتباه کردم.

من فکر می کنم امیدوار بودم که خودم را متقاعد کنم.

بنابراین من ملاقات لی، ادنا، پیتر، آنجلا (19 سال هموفیلی)، برخی به عنوان بسیاری از (به عنوان دختر toxo به حال و عوارض زندگی می کند آگاهانه و در موقعیت جنین، وابسته به همه به همه چیز تمام وقت). در میان آنها بسیاری دیگر، مارسیا، که اشک به ارمغان می آورد حتی در حال حاضر، پس از مدتی چنین طولانی.

ترس از دانستن

او قرارداد اچ آی وی با تشخیص مثبت HIV به دلیل تعدادی از عفونتهای فرصت طلب که در مدت 5 ماه به همسرش حمله کرده و کشته شدند ، غافلگیر شد.

لعنتی گل نرگس قربانی بود و شوهرش هم! زمان بین انتقال و انتقال ظرفیت صفر است!

او هم خوشایند نبود (همیشه تعجب می کنم که چگونه فرد از این یا این بیماری بیمار می شود و هیچ کس برای دیدن دقیق تر زحمت نمی کشد

و همچنین می پرسم چطور شخص متوجه نمی شود که چیزی اشتباه است و اجازه می دهد تا آخر راه برود.

این باید ترس از دانستن باشد ، زیرا آزمون همیشه قابل اعتماد بوده است!

اما وقتی با او آشنا شدم ، او بهتر بود ، او دوباره روی پاهای او بود ، مانند اردکی شوکه شده (همیشه به او می گفتم ، که لبخند می زد ...) ، و پر از امید بود.

مثل هر روز دیگر، Ultragas، ultragas در دروازه نبود

اما من مجبور بودم هر روز در آنجا باشم و داروهای داخل وریدی مصرف کنم. نیش او را شکنجه می کرد ، هیچ رگه دیگری وجود ندارد که بدون جستجو برای 30 ، 50 دقیقه پیدا شود ... و او فقط با دیدن سوزن گریه کرد (فکر می کنم این باعث می شود رگهایش بدتر شود) و همیشه از آن عبور می کردم 8 و نیم صبح برای تلاش برای کمک به او (او را در آغوش گرفت و حرف های ناخوشایندی را در گوش خود نگه داشت ، روی دختر سی و هفت ساله موی آواز خواند و او مانند یک کودک خندید. حداقل حواس او را پرت کرد) و کسانی هستند که نمی خواهم از "ایدز" بمیرم"

و او "مرخص شد"

که چند ماه به طول انجامید و او به حال 2 بالا.
چند ماه بعد، من در حال حاضر در خارج از پشتیبانی اصلی، وارد CRTA به مراقبت از خود آمد و از پله ها 8 داستان، رفتن را از طریق هر یک از اتاق و دوباره به پایان رسید تا جلسه مارسیا، بود که چرت زدن، چشم باز، کاملا نژند. بنابراین نژند که من می ترسم. او همچنین با ورود ناگهانی از یک فرد و acordou.Conversamos مبهوت شد.

خستگی ... .. من این را می دانم

چیز زیادی برای گفتن نیست من به هیچ چیز دیگری اعتقادی نداشتم ... و او اینگونه به من گفت:

کلودیومن خسته، من نمی خواهم به زندگی دیگر.

حتی بدون امید، او را CHID و گفت که او زندگی می کردند، که می جنگیدند، که نمی دهد در حال حاضر که او خیلی نزدیک بود (چه؟)، که حرکت رو به جلو یک روز.

من تا آنجا که می توانم در کنار او ماندم ، اما مجبور شدم بروم ، جمعه و روز بود زندگی او مرا به آنجا فراخواند و خواستار تعهدات و تعهدات شد ...

آخرین نگاه

وقتی که من ترک او به من در آغوش گرفت و گفت:

با تشکر برای همه چیز کلودیوس.

گریه کردم (همانطور که اکنون گریه می کنم) و هیچ کلمه ای نداشتم ... این آخرین باری بود که او را در زندگی در کره زمین دیدم ... او در خانه با او درگذشت که به راحتی تسکین یافتند (...).

این یک داستان عادی است ، برای هر بیمارستانی در این جهان مشترک است. فقط یک جزئیات در این داستان به من می گوید:

روز دوشنبه، در صبح، من به بیمارستان عجله، هنوز غافل از سرنوشت خود را، و می خواستم اطلاعات.

یخچال و فریزر

سپس بانو ترزا، سر پرستار روز، بانوی سال 55، موهای خاکستری، چشم مبارک (تصویر مادر بزرگ) به من گفت که او مرده بود.

قبل از اینکه تعجب من و غم من به او گفت:

چرا اینطوری است؟ می دانید ، شما افراد HIV و افرادی که با ایدز زندگی می کنید ، همیشه مانند این پایان می گیرید ...

من قصد داشتم برای یک ثانیه او را از طبقه چهارم دور کنم ، اما او را تحویل دادم ...

من هرگز با او صحبت نکردم. به نظر من کاملاً پوچ است که یک متخصص بهداشت و درمان می تواند بسیار بی حساس باشد ...

[wpforms id = "168676 ″ title =" false "شرح =" false "]٪ MCEPASTEBIN٪

کمی بیشتر برای خواندن شما

4 به نظر می رسد بحث در اینجا شروع می شود! شرکت کنید

سلام! نظر شما همیشه اهمیت دارد چیزی برای گفتن دارید؟ اینجاست! هر سوالی دارید؟ ما می توانیم از اینجا شروع کنیم!

این سایت از Akismet برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بدانید چگونه اطلاعات بازخورد شما پردازش می شود.

Automattic ، Wordpress و Soropositivo.Org و من در رابطه با حریم خصوصی شما هر کاری را انجام می دهیم. و ما همیشه در حال بهبود ، بهبود ، آزمایش و اجرای فناوری های جدید حفاظت از داده هستیم. داده های شما محافظت می شود ، و من ، کلودیو سوزا ، در این وبلاگ 18 ساعت یا روز کار می کنیم تا از جمله موارد دیگر ، امنیت اطلاعات شما را تضمین کنیم ، زیرا من پیامدها و عوارض انتشارات گذشته و مبادله را می دانم. من سیاست حفظ حریم شخصی Soropositivo.Org را می پذیرم سیاست حفظ حریم خصوصی ما را بدانید